تبليغاتX
بهتر از آب روان - ابزار کمک آموزشی
چیزی خوشایندتر از دیدن دوستان نیست.دوستانی پاکتر، زلالتر و بهتر از آب روان

بعدا نوشت:پست جدیدی داشتیم که چون قرار بود ژیروز(همان پیروز سابق) بعد از عمری امشب بهروز کند پست را بردیم در مجید حمید نوشتیم. بخوانید و فیض ببرید!


امروز هجدهم آذر است و از آنجا که هیچ ارتباطی با دوازده اردیبهشت و روز معلم ندارد، به همین مناسبت یکی از خاطرات دوران معلمی ام را برایتان نقل می کنم:

 

زنگ کلاس خورده بود و بچه ها به ضرب اردنگی های محبت آمیز مدیر -که همزمان نقش ناظم را هم ایفا می کرد- رفته بودند سر کلاس. معلم ها هم یکی یکی تشریفشان را بردند. در دفتر مدرسه من مانده بودم با یک دستگاه قدیمی پلی کپی دستی. قرار بود آن ساعت امتحان بگیرم و داشتم سوالها را تکثیر می کردم. با چه مصیبتی. قدمت دستگاه آنقدر بود که فکر کنم سند خوبی می توانست باشد برای اینکه ادعا کنیم صنعت چاپ را ما ایرانی ها اختراع کرده ایم. یک ربعی از زنگ گذشته بود و من داشتم با دستگاه ور می رفتم خلاصه چه دردسرتان بدهم، همانطور که جان می کندم و در اثر این تلاش و تقلا، همه جانم جوهری شده بود، یکی از بچه ها در زد:

-آقا اجازه؟

-بیا تو.

     پسرک آمد داخل گفتم: - چی می خوای چرا سر کلاست نیستی؟

-آقا اجازه؟    آقا اجازه؟

-دِ حرف بزن ببینم چته؟

-آقا اجازه، آقای سالمی میگن ابزار کمک آموزشی را بدید آقا.

من را می گویید، از تعجب توام با عصبانیت داشتم می ترکیدم. آخر این آقای "سالمی" دبیر دینی بود. مگر درس دینی چه ابزار کمک آموزشی می توانست داشته باشد؟ وانگهی اگر چنین ابزاری هم باشد، مگر "علی سالمی" نمی دانست توی دفتر این مدرسه روستایی، که همه اموالش عبارت بود از یک میز -که احتمالا عهد نامه ترکمانچای روی آن نوشته و امضا شده- و یک صندلی و نه متر مربع موکت و یک کمد بایگانی پرونده های بچه ها و همین دستگاه پلی کپی –که از یکی از موزه های تاریخ باستان فرانسه به سرقت رفته- چیز دیگری پیدا نمی شد؟ آخر ابزار کمک آموزشی آن هم توی چنین شرایطی؟ این دیگر چه صیغه ای بود؟

با تشر شاگرد را سر کلاس برگرداندم: "برو بچه، درست بپرس ببین آقای سالمی چی می خواد، گوشاتم واز کن که اشتباه نکنی." سرش را پایین انداخت و رفت.

هنوز دو سه دقیقه نگذشته بود که برگشت:

-آقا اجازه؟

-باز که برگشتی، چی می خوای؟

که دیدم همان جمله را تکرار کرد و "ابزار کمک آموزشی" خواست برای دبیر دینی. با عصبانیت گفتم : "بچه برو رد کارت، بگو خود دبیرت بیاد."

یک دقیقه بعد "سالمی" توی دفتر بود. با ناراحتی و اعتراض گفت: "آقا این ابزار کمک آموزشی کوش؟ کجاست؟ چرا مارا معطل می کنید زنگ تمام شد "

دیدم رفت سمت همان میز کذایی مدیر و از توی کشو شیلنگ را که مخصوص کتک زدن بود بیرون آورد. غرغر کنان در حالی که از دفتر بیرون می رفت گفت: "این پدر سوخته ها فقط با ابزارش آدم می شن، اگه این وسایل کمک آموزشی نباشن، این کره خرهای کره بز که درس نمی خونن."

 

پ.ن1:

 "ابزار کمک آموزشی گربود زمزمه محبتی/جمعه به مکتب آورد طفل گریزپای را"

پ.ن3:

ابزار کمک آموزشی گله، هرکی نخوره خله.

پ.ن2:

دنیا "فولاد و استقلال اهواز و صنعت نفت" و دیگر هیچ. (واسه گل روی مبارکه استقلالیا و پرسپولیسیها)

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آذر1387ساعت 0:26  توسط سعید  |