تبليغاتX
بهتر از آب روان
چیزی خوشایندتر از دیدن دوستان نیست.دوستانی پاکتر، زلالتر و بهتر از آب روان
 

 

با این اوضاع رانندگی و استاندارد نبودن ماشینها وخیابانها و راننده ها! گاه و بیگاه تصادفی برایم پیش می آید و بعد ازهرتصادف با خودم فکرمی کنم ای کاش ماشینی اختراع میشد که خرابی هایش مثل زخمهای روی بدن جانداران، خودبخود بعد ازمدتی بهبود می یافت و می توانستم سپرو گلگیرش را پانسمان کنم و هم از کار و زندگی عقب نمانم و هم به عذاب صافکار و نقاش گرفتار نشوم.
حالا که پایم شکسته و کنج خانه نشسته ام و منتظرم 20 روزی بگذرد و دو تکه استخوان به هم جوش بخورند، می گویم ای کاش موتور جوشی ساخته شده بود که این دو تکه را به هم جوش می داد و مرا از این لنگی و یکجانشینی خلاص می کرد.

 


اینها را گفتم که بدانید پایم شکسته و این شکست از آنجا ناشی می شود که به قصد نشاط و سلامتی و به یاد دوران مدرسه چند شبی به ورزشگاه رفتم و فوتبال بازی کردم و وقتی یکی، دو گل زدم، جو گیر شدم و کری خواندم و فراموش کردم که برای تندرستی به اینجا آمده ام و فقط به قصد برد بازی کردم و غیرتی بازی کردن همان و شکست انگشت پا همان.{ سعید- عکس خودم اینجا}

دکتر هم که انگار فرشته عذاب است، یک وزنه 4 کیلویی گچی به پایم بست که با چند قدم راه رفتن، به شدت به نفس زدن می افتادم ومجبور بودم با عصا و هزار دردسر، سر پروژه های تمام نشدنی حاضر شوم.
جناب دکتر هم که این حال و روز را دید پیشنهاد داد فایبرگلاسش کنم و من که گمان کردم شوخی می کند گفتم  MDF کنیم بهتر نیست؟ هم زیباتر است و هم سبکتر!!!
اما قضیه جدی بود و پای مرا فایبر گلاس گرفتند و سبک سازی کردند و می گویند ضد زلزله است و تا 8 ریشتر را تحمل می کند!!!
خدا می داند.{عکس پا هم اینجا}

پی نوشت: آمده بودم بنویسم اگر دیر آمدم مجروح بودم! و گریه و زاری کنم که با این پای لنگ طبیعی بود که از قافله شما عقب بمانم و فراموشم نکنید و اگر لینکم را از وبلاگتان حذف کردید، خودم را از دلهایتان بیرون نکنید و اینگونه نباشد که چون از دیده تان برفتم از دلتان هم بروم و پایم که خوب شود وچابک و چالاک بتوانم به کارها برسم به اینجا هم باز خواهم آمد و نرفته ام برای همیشه که دوست خوبم کرگدن عزیز تماس گرفت و حالم را پرسید و مورد لطف قرارم داد و آنقدر غافلگیر و هیجانزده شدم که زبانم بند آمد و نمی دانستم چه بگویم و چه داشتم بگویم در مقابل این همهلطف و مهربانی این مرد زلال و نازنین.

دیدم دوستانم مهربانتر و دوست داشتنی تر از آن هستند که در فکرم گنجیده بود.


یادآوری ضروری: توطئه ها و دسیسه های سعید و کلاسور و مینو و همدست احتمالی شان "آق عباس" هم،  چه مو لای درزهایشان برود یا نرود، هیچگاه خللی در هیچ کجای ما وارد نخواهد کرد.
والسلام.

+ نوشته شده در  شنبه 9 آذر1387ساعت 10:0  توسط پیروز  | 

 

مدرسه که می رفتیم، هر گاه یکی از معلمان مساله ای را به اشتباه حل می کرد یا مطلبی را نا صحیح بیان می کرد و با تذکر شاگردی متوجه آن اشتباه می شد و در تنگنا قرار می گرفت بین پذیرفتن حرف صحیح و اعتراف به اشتباه یا اصرار بر آن، معمولا خود را جمع می کرد و از سادگی ما و قداست جایگاه خود استفاده می کرد و می گفت این که شما گفتید صحیح است و من خواستم امتحانتان کنم که چقدر حواستان جمع است و گوش و هوشتان با کلاس است یا در عوالم دیگر سیر می کنید.
این عادت شد برای ما و هر گاه بزرگی اشتباهی مرتکب می شود، متحیر می مانیم که چه قصدی از این حرف داشته و خواسته امتحانمان کند یا شوخی بوده و به نیت دمیدن روح نشاط و شادابی در جامعه!
منجمله سردار رویانیان (نمی دانم چرا هر چند سال یکبار یکی از این سرداران خودش را رو می کند!! و زیاد حرف می زند و زیاد حرفهایش پخش می شود و بعد احساس می شود سرداری برای ایشان کافی نیست و باید سروری کنند و می روند کنار سرورانمان طلایی و قالیباف و ...) که جدیدا فرموده اند شیشه های ماشینتان نباید بیش از 40 درصد دودی باشد و بیش از این میزان تنها مختص سران سه قوه است.
ما عمیقا در فکر فرو رفتیم که دودی کردن به چه کار می آید؟
دودی می کنیم که از تابش آفتاب در امان باشیم یا می خواهیم ما را نبینند و نشناسند، قیافه مان زیبا نیست یا بدهکاریم و فراری و یا خلافکاریم یا هر بهانه دیگری که داریم نمی خواهیم شناخته شویم و اینها اصلا برای کسی مهم نیست، اما اگر به دلایل امنیتی باشد قضیه فرق دارد، ما که کاره ای نیستیم و فقط حضرات باید در امنیت باشند و کسی نداند آن کس که پشت آن شیشه های دودی نشسته کیست و چه کاره است.
حال فکرش را بکنید یکی از آقایان مخفی شده پشت شیشه های دودی از جلوی ما عبور کند! ما که عمرا حرفی یا حدسی خلاف امنیت ملی بزنیم، فقط نمی دانیم ما را زیر این آفتاب سر کار گذاشته اند یا با روسای خوش خیال شوخی داشته اند این جناب سردار!!!

*******

دوستی، پریرویی، زیبا چهره ای، برای ما پیامی فرستاده، پیام که نه، استعفا نامه است و آورده که:

ای خداوند! (از اول هم می دانستیم شانس نداریم که اینان برایمان پیامی بدهند و حرفش به دیگری بوده و بر حسب تصادف برای ما آمده و ما هم که عادت نداریم به نامه های دیگران سرک بکشیم اما این بار طاقتمان نیامد و ادامه اش را هم خواندیم) : ای خداوند! مرا انسان آفریدی و پاک و دانا و شایسته و برتر که سروری کنم در زمین و نماینده ات باشم در اینجا لیکن این بار امانت بردوش نکشیدم و در خفا پلیدی و ناپاکی کردم و گستاخ شدم تا آنجا که اشکارا هم ظلم و جور و فساد نمودم و این بدیها را گسترش دادم و به همنوع و غیر همنوع، هیچ شفقتی ندارم و همه را آزرده ام و از هیچ گناهی پرهیز نکرده ام و همواره به دنبال آزادی از تمام قید و بندها رفته ام تا آنجا که می خواهم از این نام انسان هم آزاد گردم و آن را به خودتان باز پس می دهم. رهایم کنید تا بیش از این خجلتزده انسانیتم نگردم و چه و چه و چه ...

لحظه ای فکر کردیم، اطراف را نگاهی کردیم، دیدیم فرصت مهیاست و فکرمان هم بد فکری نیست. در اتاق ما کسی نبود، در مملکت هم که کسی حواسش به کسی نیست. ای آقا! طرف نصف ما هم نیست، از راه نرسیده می شود رئیس جمهور، ما باید خودمان، خودمان را تحویل بگیریم. مگر چه کم داریم که ادعای خدایی نکنیم؟
نشستیم و پاسخش را نوشتیم که: ای بنده! هیچ نبودی و ما به اینجا رساندیمت، روی خط تولیدمان قرارت دادیم و با آپشن های فراوان و آخرین مدلهای روز خلقت نمودیم، حال این است جواب ما؟!! ما که چشم بر گناه شمایان بسته بودیم و حواسمان نبود که چه می کنید و چه می گویید و با که آمد و شد دارید، حال می گویید در لجنزارید؟  چه باید می کردیم برایتان؟ کسانی چون کلاسور و سعید و دیگران را از شما دور گرداندیم و بنده ای چون پیروز را که 100 یوزارسیف می ارزد کنارتان قرار دادیم، آنگاه معلوم نیست رفته اید کجا ناپاکی کرده اید! حیف گل!! (زهی خیال باطل اگر گمان کرده اید به ضم گاف بوده است)
میلیونها سال است که انسانها برای ما توبه نامه می نویسند و طلب بخشش می کنند و انسانیت شان را مجددا از ما می خواهند، آنوقت نمی دانیم چرا مردمان این عصر اینقدر نادان شده اند و چنین ابتکارات احمقانه ای دارند که بالکل استعفا می دهند و هر چه داده ایم را می خواهند پس بدهند و نمی دانند اگر پس بگیریم چه خواهد شد!
حال برو و دفعه بعد با توبه نامه و رضایت نامه کتبی بیا و بدان که ما از حق خود می گذریم اما محال است از حق بندگانمان بگذریم پس پیروز را فراموش نکن و دلش را شاد گردان و...
دیگر خود دانی ...

*******

در خبر آمده بود که کلاغهای تهران به دبیرستان دخترانه ای هجوم برده اند تا جایی که مدرسه به تعطیلی کشیده شده و نیروهای امداد وارد عمل شده اند.
دیدیم مدرسه دخترانه است، گفتیم حالا چه شده و فکر کردیم برای ادب کردن کلاغهای بی ناموس خوب بود سردار رادان را خبر می کردند نه نیروهای امداد. اما نویسنده خبر که می خواسته ما را امتحان کند و ببیند فکرمان به کجاها میرود، در آخر خبرش آورده بود که علت حمله، دفاع از بچه کلاغی بوده که در گوشه ای از مدرسه گرفتار یک گربه بیرحم شده بود!!!
فکر کردیم که کلاغها هم دارند جلو می زنند از ما، در نوعدوستی و انسانیت!!!

پی نوشت: خواستیم یک نشانه ای، مهری، نمادی اختراع کنیم بالای نوشته ها بزنیم که از همان اول بفهمید اینها را که نوشته و طرف حسابتان کیست و بیش از این گیج نشوید. نیافتیم. فعلا اسممان را بالا هم می نویسیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت 15:55  توسط پیروز  | 

 

- ببین پیروز! من ۱۴ سال از زندگیم رو کرج بودم، ۸ سالشم تهران بودم!!!

- بقیشو کجا بودی؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مهر1387ساعت 0:8  توسط پیروز  | 


مقدمه
راستش را اگر بخواهید آن مطلب قبلی که در آن ماجرای شکر و الطاف برادر جاسبی راتعریف نموده ایم و بخشی از دین سنگین مان را به او ادا کرده ایم، هیچ ادامه ای نداشت و اگر ته آن آورده بودیم که "ادامه دارد" به جهت پیگیری اهدافی بود.

نخست آنکه می خواستیم یک جوری رشته سخن را از یکی از دوستان [ که به دلایل احتمالا امنیتی از ذکر نامش خودداری می کنیم و تنها برای جلوگیری از سوتفاهم عرض می کنیم اول اسمش "س" است و برای محکم کاری می گوییم آخرش هم "د" است و برای آنکه خیالمان راحت شود که فردا کسی شاکی نمی شود و به خودش نمی گیرد فقط همین را می گوییم که یک "ع" و "ی" هم وسطش دارد و 4حرفی است و افقی است و عمودی اش هم هنوز در نیامده!] بگیریم و بفهمانیم که آقا جان مطلب ما ادامه دارد و خودت دقت (نگفتیم شعور ها، فقط گفتم دقت) داشته باش که نمی شود وسط یک نوشته دنباله دار بسیار مهم پارازیت بیایی! و به این بهانه هم که شده چند صباحی مطلب قبلی سر در وبلاگ بماند و خلایق بهره مند شوند، ان شا ا...

و دوم آنکه شما را یک امتحانی کرده باشیم که اصلا کسی از شما خواهد آمد و خواهد گفت که چه شد ادامه مطلب و منتظر باقی نوشته و تشنه شنیدن ادامه سخنتان هستیم یا هر کی به هر کی خواهد شد و یک چیز بی ربط خواهیم نوشت و کسی نخواهد فهمید چه بود و چه نبود. ( دارید هوش و فراست و زرنگی من را که چطور شما را زیر ذره بین گذاشته ام؟!!!) که دیدیم چشمتان روز بد نبیند، سیل کامنتهای عمومی و اکثرا خصوصی بود که جاری شد به سمت ما که پس چه شد این ادامه و به همین جا هم ختم نشد و ایمیل و تلفن و اس ام اس زدند و در یاهو 360 و اورکات گور به گور شده و هر سایت رسمی و غیر رسمی که عضو بویدم گیرمان آوردند و کار داشت به کتک کاری می کشید که یا ادامه اش را بگو یا بیا قسمت اول را هم بگیر و پول شارژ اینترنتمان را بده!

یاد یکی از مسئولین وزارت بهداشت افتادم (نمی دانم شاید هم یک وزارتخانه دیگر بود) که وعده داده بود تا مدت فلان روز دیگر دستگاه های خودپرداز سرنگ! برای معتادین عزیز نصب خواهد شد که یک جوری از گسترش بیماری ایدز بین این قشر جلوگیری کرده باشد. آن مدت تمام شد و خبری از دستگاه ها نشد و یک خبرنگار سمج ناغافل یقه طرف را می چسبد که "وقت تمام، دستگاه ها چه شد؟" بیچاره هاج و واج و مبهوت ماند و نتوانست تعجب خودش را پنهان کند و نگوید که آقا جان بعد از این همه مدت شما چطور حرف من یادتان مانده؟ و احتمالا در دل به بخت خودش لعنت فرستاده که بین این حجم وعده های مسئولین که فراموش می شود چرا فقط او را بازخواست کنند!؟

این شد که ما هم خطر را پشت گوش احساس کردیم و گفتیم مبادا وبلاگ نویسان استیضاحمان کنند و مثلا مدرک تحصیلی مان را بهانه کنند و جاسبی هم که تف کف دست ما نمی اندازد چه رسد به آنکه مدرکمان را تایید کند و قطعا همین یک صفحه سهم ما از دنیای مجازی را خواهند گرفت و چاره را در نوشتن باقی قضایا دیدم.

و اینک ادامه ماجرا:
اگر چه آن شکرها به شدت به ما چسبید و و گوشت تنمان شد، اما از آن به بعد شکرزده شدیم. نسبت به شکر حساسیت پیدا کردیم و این بیماری تا آنجا پیش رفت که نه فقط به شکر که به هر کلمه سه حرفی که آخرش "ر" داشته باشد حساس شدیم و وقتی خواهر و برادرمان بن های 55 هزار تومانی کتابشان را به ما دادند که داداش بریم نمایشگاه، کتاب بخریم، تنمان لرزید زیرا که روی بنها دو بار کلمه "مهر" تکرار شده بود:
                                طرح مهر، دولت مهر!

اگر خیال کردید که با دیدن این عنوان و عود کردن حساسیتمان عطای کتابها را به لقای دیدن این طرح و مجریان آن بخشیدیم، در اشتباهید. ما که علیرغم شکم پرور نبودن، با وزنی معادل یک کیسه سیمان و حداکثر دو بیل اضافه از 4 کیلو شکر نگذشتیم، در حالی که خوره کتاب بوده ایم و(اگر فرصتی برایمان بماند) هستیم، از110 هزار تومان کتاب خواهیم گذشت؟ زهی خیال باطل!

شنبه روز اول نمایشگاه بود. خرم و خندان، پاکت بنها به دست، رفتیم آنجا که گفتند امروز تازه قرار بود روز اول باشد اما حسش نبود، هنوز ده روز است ماه رمضان تمام شده و هنوز انرژی ما برنگشته و باشد فردا.
فردا رفتیم که گفتند چقدر عجله دارید، فردا هم روز خداست، کتابها که جایی نمی روند، بیایید فردا ببرید.
باز هم فردا رفتیم، این بار گفتند امروز فلان مدیر کل آمده و افتتاحیه داریم و مراسمی هست و همینطوری که نمی شود کار را شروع کرد اما فردا حتما شروع می کنیم.
ما هم که در پوست کلفتی و کنه بودن نظیر نداریم، باز هم رفتیم آنجا و چشمتان روز بد نبیند، جمعیتی آنجا دیدیم که بخشی داخل نمایشگاه بودند، بخشی بیرون و عده ای هم لای در گیر کرده بودند!
ما هم برای اثبات پوست کلفتی مان به هر ضرب و زوری بود خودمان را وارد کردیم، اما چه سود که آنجا جنگل آدم بود و برهوت کتاب!

ماندیم چه کنیم بین این همه کتاب الفبا و آموزش نقاشی و رنگ آمیزی و کتاب تست کنکور و روانشناسی و "چگونه ثروتمند شویم" و" چگونه خوشبخت شویم" و" چگونه زیبا شویم" و چگونه ...
باز هم خدا شعرای قدیم را بیامرزد که همیشه در این تنگناها راهی برای ما می گذارند و تا توانستیم شاهنامه و اسکندرنامه و نوروزنامه و چند داستان و شعر دیگر خریدیم که دست خالی برنگشته باشیم و چه بهتر که همینها را بخوانیم و کله مان بوی قرمه سبزی نگیرد و آرام و بی خطر زندگی کنیم.

اصلا به ما چه که بیت المال را می دهند به ما که چه کتابهایی با آن بخریم و بخوانیم، به ما چه که وزیر ارشاد کیست و چه می کند و چه کتابی چاپ می کند یا نمی کند، به ما چه که هر کسی در تبلیغات انتخابات از چه وسیله استفاده می کند، چه امتیازاتی به چه کسانی می دهد، کی چه پولی از کجا می آورد!
اصلا مگر ما گفتیم 100 میلیون مجلسی ها از کجا آمد و چرا آمد که بگوییم n میلیون های دیگران از کجا می آید؟
به ما هیچ ربطی ندارد و نمی خواهیم ربطی داشته باشد و خودمان را درگیر این حرفها بکنیم. فردوسی هم اگر حرف زیادی نزده بود شترهای بار زر گیرش آمده بود و حسرت به دلش نمی ماند. ما چرا درس عبرت نگیریم.

نتیجه گیری:
به ما هیچ ربطی ندارد اما اگر خواستید کاندید شوید، وام ازدواج هم ابزار بدی نیست، معمولا جواب داده و 4 سال ریاست جمهوری به خرج و دردسرش می ارزد. از ما گفتن بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مهر1387ساعت 22:12  توسط پیروز  | 

 

سال انتخابات ریاست جمهوری یا هر انتخابات دیگری و همین طور ماه های قبل از آن همیشه سالها و ماههای پربرکت و احیانا پرملاتی بوده و هست برای ما.

یکی از این سالها سال 80 بود و افتخار داشتم که در آن سال دانشجوی دانشگاه آزاد باشم و افتخار بزرگتر اینکه آن سال، باز هم جاسبی کاندید ریاست جمهوری شده بود و البته عجیب هم نبود و می گفتند "مادام العمر" در همه حال صفت اوست، چه در ریاست دانشگاه آزاد و چه در کاندیداتوری ریاست جمهوری!

آخ که چقدر نوستالژی ام درد گرفت تا یاد آن سال افتادم، چه سال شیرینی بود و حلاوتش بیشتر شد وقتی به هر کداممان 4 کیلو شکر دادند در قبال نشان دادن کارت بی مصرف دانشجویی که در آن 4 سال تنها برای گرفتن 4 کیلو شکر به کارمان آمد و لاغیر!

ما هم که در خانه دانشجویی مان 5 نفر بودیم و 50 نفر هم همیشه دور و برمان پلاس بودند وتا اینجا، 55 ضربدر 4 کیلو می شود به عبارت 220 کیلوگرم، شکر عایدمان شده بود و یک عده هم بودند که ضر زیادی می زدند که اینها حق ماست و جاسبی سربراه شده و می خواهد منبعد خوار و بارمان را بدهد و هول برتان ندارد و سر صبر سهمیه تان را بگیرید که از این به بعد اوضاع به همین شکل خواهد بود که گفتیم نقدا این سهمیه را هول می زنیم و مال خودمان و شما را می گیریم و دفعات بعد تا همیشه سهمیه و کارت دانشجویی و کلا هر چی که دارم مال تو!

این شد که شکرمان به چند تن رسید و یکی از اتاقها را کردیم سیلوی شکر تا مشکل انبار کردن حل شود و حال مانده بودیم با این همه شکر چه کنیم و چند لیوان چای بخوریم تا این شکرها مصرف شوند و روی دستمان نمانند!

خلاصه اینکه نمی دانم کدام عقل کل بود از آن جمع که چاره را یافت و فریاد کشید "یافتم"، "یافتم" و همانطور با پیژامه تا سر کوچه دوید و با دستانی پر ازشیشه های  آبلیمو برگشت و از آن روز تا مدتها صبحانه و ناهار و شاممان نان بود و شربت آبلیمو! (چی شد آقا؟ چرا می خندید؟ اگر کارگرانمان را ببینید که تلیت نان و نوشابه می خورند چه خواهید گفت؟) و چه می چسبید شربت آبلیموی خنک در آن گرما و چقدر به  پدر و خواهر و مادر جاسبی و دانشگاه آزاد و انتخابات و هر کس که همه اینها را تولید کرد، درود فرستادیم.

 ادامه دارد...

چی شد؟ باز ترش کردید که!!! حال ندارید مطلب دنباله دار بخونید؟ چطور می نشستید اوشین رو دویست قسمت نگاه می کردین، این آشپزه اسمش چی بود؟ آهان، یانگوم رو چند سال می دیدید، سریالهای آبکی رو با آب و تاب برای هم تعریف می کنید که کسی جا نمونه حالا تحمل دو قسمت نوشته من رو ندارید؟؟؟ من دیگه اینقدر به سریال عادت کردم که فیلم سینمایی رو هم تو چند قسمت نگاه می کنم، نصفش رو که دیدم می خوابم، فردا شب باقی ش رو نگاه می کنم!

به هر حال من تصمیمم رو گرفتم، چند قسمتی می نویسم که هم جا برای سعید تنگ شده، هم شما مجبور بشید همه قسمتها رو دنبال کنید و وای به حال کسی که تو هر قسمت نیاد و حاضری نزنه. دیگه خود دانید.

پی نوشت: حالا که همه جا کرگدنی شده، این را هم بخوانید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 1:58  توسط پیروز  | 


می گویند روزه بی ریا ترین عبادتست، از آنجا که در هر عبادت باید عملی را انجام دهیم که لااقل در حین انجام آن ممکن است دیده شویم یا خود را در معرض دید دیگران بگذاریم که بدانند عابدیم و پاکدامن!
لیکن در روزه داری کارهایی را نباید انجام دهیم و ما روزه داریم، از صبح تا شب، و دیگران نمی دانند که مشغول عبادتیم، یا نیستیم.

اما در رمضان امسال که روزها بلند است و گرم، چنان رنگ ما زرد شده و لبهایمان کبود گردیده و با این همه کار و گرفتاری که داریم وسط روز دیگر نای حرف زدنمان نیست و هر کس از دور ما را ببیند خواهد فهمید چه عابد زاهدی هستیم!
بماند که دوستی به صراحت خرمان خواند که "اگر خر نبودی این غذا را می خوردی و این آب را می نوشیدی تا قوت بگیری و به کارهایت برسی و اینها هست که تو بخوری اما نمی فهمی."

یک وجه را درست می گفت (نه آن خر بودن ما را) اینکه روزه بگیریم و خلل در کارمان باشد، اگر کارمندیم، مردم را پشت در معطل بگذاریم که دیشب تا صبح عبادت کرده ایم و خسته ایم، اگر مهندسیم پروژه هایمان متوقف شود که حوصله کار نداریم، اگر دکتریم، بیمار را با بدخلقی معاینه کنیم که توان لبخند زدن در ما نیست و …
خیری که نرسانده ایم به خودمان هیچ، شری هم شده ایم برای خلق ا…

اما این وجه که "چون هست باید بخوری" را درست نمی دانیم.
همیشه لذت در این نیست که چیزی را به چنگ آوریم و از آن بهره ببریم، گاه لذت در رها کردن است، گاه در گذشتن است از آنچه تحت احاطه و قدرت ماست.
گاهی دلمان می خواهد قبل از آنکه چیزی را از ما بگیرند، خودمان از آن بگذریم، قبل از آنکه دیگر مجالی برای خوردن و نوشیدن نیابیم، خود نخوریم و نیاشامیم و بر گرسنگی و تشنگی اش کمی صبر کنیم.
اینها بخشی از دلایل ما بود، باقی برای خودمان.

پی نوشت ۱: نگفتیم روزه نگیرید و وبگردی کنید، اینها را گفتیم که بهانه ای باشد برای حضور کمرنگ این روزهای ما در وبلاگستان و قول می دهیم دفعه بعد بهانه بهتر و قابل قبول تری ارائه کنیم.
فعلا از ما بپذیرید و حذفمان نکنید تا بعد.

پی نوشت۲: می خواستیم "در باب ازدواج" را هم بنویسیم که هم جوابی باشد به نوشته سعید و هم درد دل خودمان اما ننوشتیم به دلایل زیر:
۱- ما که خاک پای دوستانیم، گله کردند که طولانی می نویسیم ما هم کوتاهش کردیم.
۲- دفعه بعد هم باید حرف داشته باشیم بزنیم.
۳- این خطر احساس میشد که سعید نصفه شبی بیاید و به روز کند و نوشته مان روی دستمان بماند و بیات شود.
۴- مگر آدم قحطیه که جواب سعید را بدهیم؟!!!
۵- خوابمان می آمد
۶- حوصله نداشتیم
۷- ما روده دراز تر از آنیم که کوتاه بیاییم. خودتان بیخیال شوید و بروید.
۸- ...
۹- اگر هنوز نرفته اید  حتما "در باب ازدواج" را برایتان می نویسیم.
۱۰- چه تبلیغی می کنیم برای خودمان.
۱۱- از رو رفتیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 3:25  توسط پیروز  | 

 

روی دیوار اداره ای تابلو خطی دیدم زده بودند که : با خدا باش پادشاهی کن / بی خدا باش هر چه خواهی کن
خوب است آدم با خدا باشد و خدا با او باشد و خوب است که پادشاهی کند اما گمان می کنم پادشاه هم که باشی نتوانی هر چه بخواهی انجام بدهی و دستگیرمان شده (به جان خودم نه بدهی دارم و نه دستگیر شدم اما این کلمات دور سرم می چرخد) که شاعر "در پرده می گوید سخن" و یحتمل خواسته به ما بفهماند بی خدایی مزه اش کمی بیشتر از پادشاهی است، شاید هم در حد خدایی باشد که تنها خداست که هر چه بخواهد می کند.
حال چطور بی خدا، خدایی کنیم، خود خدا می داند.

***

دوستی دارم که مدتی است پرایدش را فروخته و پرشیا خریده و آمده بود دنبالم که برویم ماشین گردی و شام هم بیرون بخوریم و خوش باشیم.
در گشت و گذار و صفا کردن بودیم که در مسیرمان پرایدی ظاهر شد که ویراژ می داد و به شدت علیه ما !!! رانندگی می کرد و کم مانده بود جای رستوران، راهی صافکاری شویم و عوض بوی کباب و روغن سرخ کردنی، دود اگزوز و روغن سوخته نصیبمان شود.
دوستم خشمگین برگشت و گفت: "اگر الاغ نبود پشت پراید نمی نشست!"
به اینکه پارسال چه الاغهای خوشگلی بودیم که سوار پراید می شدیم فکر نمی کنم که فراتر از آن، نمی دانم اگر سال دیگر سوار ماکسیمایی، پرادویی یا بنزی شدیم، رانندگان پرشیا را شبیه چه جانوری خواهیم دید.

***

پدر یکی از دوستان قدیمم را بر حسب اتفاق در مجلسی می بینم، حال دوستم را می پرسم و از کارش و اینکه ازدواج کرده یا نه سوال می کنم.
می گوید" کارش خوب است و کارهای شرکت خودمان را انجام می دهد و با این وضع جامعه و این همه فساد، زنی هم برایش گرفتیم تا سرش به زندگی گرم باشد!"
شما باشید چه برداشت می  کنید از این حرف؟
خب لابد من که ازدواج نکردم و دینم نصفه و نیمه است و با دین نصفه هم آدم به جایی نمی رسد، در منجلاب فساد گیر کردم و الان که دارم با این مرد صحبت می کنم منتظر فرصتم تا چشم به جاهای ممنوعه اش بیاندازم یا هر سو استفاده ممکن و غیر ممکن دیگر.
یا شاید آن دوست سربزیر ما، سربلند کرده و آنقدر دختران همسایه و فامیل و آشنا و غریبه را مورد عنایت و عشق و محبت و صفا و صمیمیت قرار داده که مجبور شده اند افسار گسیخته اش را بوسیله ازدواج گره بزنند تا کمی رام شود و آرام بگیرد.
و ظاهرا اگر کسی در ازدواج دنبال تشکیل خانواده و مستقل شدن و عاشقانه زندگی کردن می گردد، ول معطل است و اهداف مهمتر را نمی بیند.

 

********************


زری بانو [ایشان ما را به نامی می خوانند که کرگدن بر ما گذاشت: "پیروز و دوستان"   ما نیز به تلافی زری بانویشان می خوانیم.] یک بازی راه انداخته که سه کلمه از کودکی تان بگوئید که اشتباه تلفظ می کردید.
من که یا آنقدر فرهیخته بودم که همه کلمات را صحیح ادا می کردم یا آنقدر خنگ هستم که چیزی از اشتباهاتم را به خاطر نمی آورم اما یادم هست که برادرم که ۵/۲ سال از من کوچکتر است اتاق را تتاق می گفت. مادرم می خواست به خرید برود و گفت "پوریا را با خودم می برم مبادا که جیش کند توی اتاق."  و وقتی بیرون از خانه هم خودش خسته شده بود، هم مادرم را کلافه کرده بود و مادرم به او گفته بود "تو را چرا آوردم؟ کاش خانه می ماندی."  گفته بود "آخه ترسیدم جیش کنم تو تتاق!"

و" سرخپوست" را "سرخپوخت" می گفت.
سالهای جنگ بود و صدام سلاحهای امریکایی بر سر ما می ریخت و شعار "مرگ بر امریکا"ی ما شدیدتر و غلیظ تر بود، اما  پای تلویزیونمان کارتونهای امریکایی می دیدیم و لذت می بردیم از دیدن سرخپوختهای بامزه ای که به مسخره گرفته می شدند. چه می دانستیم جنگ یعنی چه و چه بر سرمان می آید.

کلمه دیگری از آن زمان یادم نیست اما چون سه گانه خواسته اید از خواهرزاده ام "محمد" می گویم که "چرخ و فلک" را "چرخ و خلچ" می گفت که ارتباط این را با آن هنوز کشف نکردم.


بازی لذتش به برنده شدن و جایزه است. اگر تقلبم را نادیده گرفتید و برنده شدم جایزه ام فراموشتان نشود.

********************


می بینید که هستم. نه سعید توانسته سرم را زیر آب کند و اینجا را صاحب شود، نه از تپه های گل بابونه سقوط کردم و نه قاط زده ام. جایی مکث نکرده ام و برای توقف بیجا به پارکینگ نرفته ام و زیر دست و پای کرگدنی له نشده ام و از آخر دنیا به نیستی نیفتاده ام. کلاسور هم که در حدی نیست که گزندی به من برساند و اگر مگس هم تخلص کند که تکلیفش معلوم است و حسابش با پشه کش ما.
فقط چند روزی نیامدم و از دور حواسم بود ببینم که دوستان یادی از من می کنند و بود و نبودم فرقی برایشان دارد و ببینم که سعید تنهایی و بدون ترس حضور من از عهده آب و جارو کردن اینجا بر می آید که همگی  الحمدلله والمنه سربلند بیرون آمدید از این آزمایش.
(حال کردید چقدر تیز و هشیار هستیم و چه ترفندها در آستین داریم!!! بروید و برای دیگران هم تعریف کنید شاید که بیاموزند از این تجارب)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 6:0  توسط پیروز  | 

همیشه سعی کرده ام پای تلویزیون ننشینم، خودم را به کاری مشغول کنم و تا آنجا که می توانم مسحور تصاویر رنگ رنگ آن نشوم. اما مگر می شود؟
جادوی قرن است و با آن صفحه رنگین، که در بهترین جای هر سالنی قرار می گیرد، اگر من به آن چشم ندوزم او تصاویرش را به چشمانم خواهد دوخت و اگر روی برگردانم، صدایش وادارم خواهد کرد تصویر وقایعی که در حال رخ دادن است در ذهن مجسم کنم.
خانواده، دوستان، همکاران و تمام کسانی که اگر به آنها بگویم چرا کتابی نمی خوانید، نداشتن وقت را بهانه می کنند بهترین ساعتها و اوقاتشان را پای دیدن سریالها تلف می کنند و نمی دانم وسط این همه داستان به دنبال چه می گردند که نمی یابند و مرتب همدیگر را ترغیب می کنند که حتما فلان سریال را ببینید و چه و چه.

اگر نگویید پیاز داغش را زیاد کرده ام باید بگویم کسانی را می شناسم که برنامه هایشان و بخشی از زندگی شان را با این سریالها تنظیم می کنند که مثلا بعد از سریال برویم مهمانی یا جوری برویم خرید که قبل از سریال خانه باشیم. انگار که این سریالها مبدا و مرکز تمام فعالیتهای ما هستند و بدون دیدن آنها بقیه کارهایمان بی فایده هستند.
سریالها، سریالها، سریالها...
سریالهایی که داستانهایشان ثابتند و یکنواخت آنقدر که گمان می کنی همه آنها را یک نفر با چندین نام مستعار می نویسد.
سریالهایی پر از ماشینهای لوکس، پژو 206 های رنگ سال، دختران و پسران خوشبخت با افکار و آرزوهای کوچک، مهندسان و وکلای خوش تیپ، حاجی بازاری های پولدار، آپارتمانهای شیک و پر از میز و صندلی و تابلو و تزئینات گرانقیمت، یا خانه های ویلایی با باغهای بزرگ، فست فود و پیتزا و کافی شاپ و عشق و عاشقی و ...

اینها خلاصه سریالهای ما هستند و اگر خوشبین باشم و نگویم هر روز بدتر از دیروز، باید بگویم با روندی ثابت و بدون هیچ پیشرفتی، غیر از پیشرفت چشمگیر در کمیت.
و اگر می خواهید برایم چند سریال نام ببرید که داستانهای قابل تحملی دارند و حالم را به اندازه بقیه بد نمی کنند که هر چند سال یکبار کارگردانی بنام می آید و خارج از قالبهای متداول و با محدودیتهای کمتر یکی از آنها را تولید می کند و اینها را نشانه پیشرفت و روند رو به رشد ما در سریال سازی بدانید باید بگویم مرا یاد دانش آموزی انداختید که در کارنامه سیاهش یک نمره مثلا 15 هم داشته و ترم بعد هم تنها یک نمره قبولی و بعد از آن هم همین، و این یک نمره قبولی دردی از او دوا نخواهد کرد. یا به یاد این می افتم که بین هفتاد میلیون جمعیت ما یکنفر پیدا شود و مدال طلای المپیک را هم کسب کند که اگر کلا سازمان ورزش هم وجود نداشته باشد و المپیک را به قضا و قدر و شانس واحتمالات بسپاریم بین هفتاد میلیون نفر طی 4 سال کسی این بخت را خواهد داشت که این عنوان را کسب کند.
و همیشه مشت نمونه خروار نیست.

این سریالها تنها خیالات کوته بینانه تهیه کنندگان آن است که هر شب افکار ما را هدف قرار می دهد و جذب ایده های خود می کند.
اینها "ما" نیستیم. چرا خود واقعی ما را نشان نمی دهند؟
چرا ما را نشان نمی دهند که محتاج یک اسکناس هزار تومانی هستیم و آنها را نشان می دهند که خانه شان را به میلیاردها تومان می فروشند؟!
ما را نشان نمی دهند که لباسهای رنگ و رو رفته پوشیده ایم یا مایی که فشن هستیم و آخرین مدلهای لباس و آرایش را استفاده کرده ایم. همیشه تنها بخشی از ما را نشان می دهند که در حد قابل قبولشان خود را آراسته ایم.
چرا فیلمی نمی سازند درباره مایی که پایمان تاول زد آنقدر دنبال کار گشتیم و نقش اول آنها همیشه کارخانه دار و بازاری و مهندس و وکیل است.
یا مایی که زیر این همه فشار اقتصادی حتی خیال ازدواج را از ذهن بیرون کرده ایم و دغدغه قهرمانان جوان آنها تنها گرفتن رضایت معشوقشان است که آن هم قطعا پیش از قسمت اخر محقق خواهد شد.
همه ما روزی دیزی خور بوده ایم و امروز تنها پیتزا می خوریم؟ و بزرگترین آرزویمان این است که یک فست فود دایر کنیم، آن هم وقتی که در یکی از دانشگاه های تهران درس مس خوانیم؟!!

و لابد ذهن من اشتباه به خاطر می آورد کسانی را که بهترین شغل ها و موقعیت های تجاری را رها می کردند با این استدلال که می خواهم در رشته خودم کار کنم و یا اینکه این همه درس نمی خوانم که بروم مغازه دار شوم!


ما را بسیار سطحی می بینند و هر آنچه را دستشان می رسد خوراکمان می کنند آنقدر که زیر بمباران داستانهای بی محتوا به ایده آلهای آنها نزدیک خواهیم شد. آنقدر نزدیک که هر شب بنشینیم و سریال ببینیم و سریال ببینیم و سریال ببینیم.

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 14:5  توسط پیروز  | 


تهدید کرده بودم عکسم را منتشر می کنم اما اشتباه حدس زدید.

 این عکس من نیست.

عکسم را اگر و اگر و باز هم اگر بگذارم، بالا، گوشه سمت چپ می گذارم تا همیشه بالای صفحه بماند و با یک نوشته جدید پایین نرود و حذف نشود. اما این کار را به دلایل گفته شد ( دل و چشم و اینها) انجام نمی دهم. پس خیالتان راحت که این من نیستم.

سعید؟

نه. سعید اونقدر خوش شانس نیست که صاحب همچین چهره ای باشد و کارش از عملهای زیبایی گذشته و بیش از آنچه فکر کنید خرج دارید. ما که پیشنهاد داده ایم که کلا اینصورت را یکجا عوض کند و یک نو به جای آن بگذارد.

 face off را که دیده اید. اگر میشد چه میشد؟  

به هر حال سعید هم نیست.

لابد حافظه شما آنقدر یاری می کند که ایشان را به یاد بیاورید. بله، جناب آقا شوکت سریال نرگس که با سختگیریها و یکدندگی ها و البته زیر آبی رفتن هایش لج همه را در می آورد.

وقتی سریال نرگس پخش میشد، فکر می کردم چقدر سطح توقع ما پایین آمده که به این داستانهای سردستی و قصه های آبکی دلخوش می کنیم و وقتمان را هر شب پای اینها تلف می کنیم. امسال که ترانه مادری را دیدم، فهمیدم راست گفته اند که "سال به سال، دریغ از پارسال".

قطعا این توهم من نیست که هر آنچه را گذشته و تنها خاطره ای از آن مانده خوب فرض می کنم. سریالهایی مثل هزار داستان یا سربداران یا سریالهای قدیمی دیگر را هیچ گاه نمی توانیم با "نرگس" یا "ترانه مادری" یا "یوسف پیامبر" مقایسه کنیم.

وقتی صدا و سیمای ما در غیاب شبکه های خصوصی و با ممنوعیت ماهواره، یکه تاز رسانه ها می شودانتظاری بیش از این هم نمی شود داشت؛ سرهمبندی سریالها و پر کردن اوقات فراغت مردم و چسبوندن زورکی نسل امروز به جنگ و انقلاب و جا دادن جند سکانس درباره انرژی هسته ای (که هیچ ربطی به موضوع سریال ندارد) و اثبات تعهد و اخلاص تهیه کننده و کارگردان محترم برنامه و زدن چندین نشان با یک تیر.

سریال سازی دوستان البته به اینها محدود نمی شود، پخش سریال موفقیتهای جناب احمدی نژاد به مناسبت هفته دولت و بی مناسبت هفته دولت هم، آن هم نزدیک انتخابات، شاهکاری است برای خودش.

این که مردم بولیوی و ونزوئلا و سایر کشورهای فقیر و بیچاره دنیا برای رئیس جمهور سخاوتمند ما دست تکان بدهند افتخار بزرگی است برای دولت خدمتگزار و همین طور خود ما و چه شیرین است که نفتمان را بدهیم و موز آنها را بخوریم!

این مرد هم به تنهایی یک دولت است برای خودش که اگر غیر از این بود تمام (مثلا) خدمات دولت در همین یک نفر خلاصه نمی شد.

بگذریم.

آمدیم از سریالها بگوییم به کجا کشیده شدیم!

برویم تا درمان را تخته نکرده اند "ترانه مادری" مان را  ببینیم و یاد سعید بیفتیم که لابد دارد به خوش تیپی بهرام حسادت می کند و دپرس شده است.

برویم.

 

*: کاریکاتور از آرش فرخی


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 11:45  توسط پیروز  | 

 

کارهای عصرم را هم انجام داده ام، تقریبا کاری برای امروز نمانده و اگر هم مانده حوصله ای برای انجام دادنش نیست.
هوا کاملا تاریک شده و من از پیگیری کارها و فعالیت زیاد خسته ام.
فرصتی هم برای تفریح کردن نمانده، تصمیم می گیرم قبل از رفتن به خانه پرسه ای در خیابان بزنم، فکرم را آزاد کنم و با روحیه ای شاد به خانه بروم.

رادیو پیام گوش میدهم، قطعه موسیقی ملایمی پخش می کند که برای حال و هوای من مناسب است.
از خیابان پهلوی عبور می کنم، حوصله دیدن مغازه های ابزار فروشی را ندارم. از جلوی بازار مرکزی رد می شوم و مسیرم را از خیابان دبستان ادامه می دهم.

شب تاریک و موسیقی ملایم و خیابانی سرسبز؛
حال و هوای خوبی به من دست داده و غوطه ور در افکارم هستم که ناگهان یک موتورسیکلت با یک حرکت نمایشی خطرناک جلوی من میپیچد و مجبور می شوم به شدت ترمز کنم.
تمام کاغذهای روی صندلی جلو و موبایلم کف ماشین می افتند.

همانجا کنار خیابان توقف می کنم و در تاریکی مشغول گشتن به دنبال موبایل و بقیه وسایل هستم که احساس می کنم کسی دارد با در ماشین ور می رود و سعی می کند آن را باز کند. سرم را که بالا می آورم ، متحیرانه می بینم که دو پری رو هستند که سعی می کنند در عقب را باز کنند و رخنه در ماشین که هیچ، با آن مژگان سیاه، هزاران رخنه در دینمان کنند. اما شانس یارمان است و درها قفل هستند.
با دهانی باز، متعجب به آنها نگاه می کنم. شیشه را به آرامی پایین می آورم و پرسشگرانه چشم در چشمان زیبای آنها می اندازم که "جانم به قربانتان! زبان من بند آمده. خودتان بگویید چه می خواهید از من؟؟"

گستاخانه و با کمی عشوه می گویند: بوارده می ری؟
آب دهانم را به سختی قورت می دهم و عاجزانه می گویم: نه.
با نا امیدی می گویند: برای ما نایستادی؟
با وحشت می گویم: نه.

پدال گاز را تا ته فشار می دهم و به سرعت محلی را که قرار بود جرم در آنجا واقع شود ترک می کنم!!!مجری رادیو شعر می خواند: شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل …

پی نوشت 1: فقط خانمها نیستند که از ناامنی خیابانها برای پرسه زدنهای خودشان می نالند. گاهی هم آنها محیط را برای ما نا امن می کنند.


پی نوشت 2: نتیجه گیری و تحلیل اینکه چرا عشق، محبت، دوستی و چیزهایی از این دست را می خواهیم در کنار خیابان بیابیم، به عهده خودتان.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 1:12  توسط پیروز  | 

 

می خواهیم مسافرت برویم و در لاستیک فروشی معطل هستیم که لاستیک های فرسوده مان را با ۴ لاستیک نو عوض کنند.

یک شوفر به تمام معنا هم آنجا منتظر است و از بیکاری در مورد همه چیز نظر می دهد و مهارت و تجربه اش را در امر خطیر شوفری به رخ همه می کشد.

بعد از کلی نظرات گرانبها نوبت به من و لاستیک هایم می رسد. نگاهی می کند و می گوید:

این لاستیک های تیوبلس یک حسن خوبی!!! که دارن اینه که تیوب ندارن!!!!

پی نوشت: لابد متوجه شده اید که در سفریم و کمتر به اینجا سر می زنیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 15:23  توسط پیروز  | 


وقتی سیم کارت ما می سوزد و سیم کارت دوستمان را لازم داریم:

-بیا پیروز جان! این سیم کارت صحیح و سالم تحویل شما، 4 تا دوست دختر هم روی این گوشی دارم. قربون دستت همینجوری صحیح و سالم پس بدیا!!!

پی نوشت: سعید جان ببخشید که از قرن سوم پریدم تو هزاره سوم.

+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 18:40  توسط پیروز  | 

 

کتاب می خواندم، رسیدم به این داستان. دیدم بی ربط نیست اگر برای شما هم بگذارم که بخوانید.

 

راز

« لازم نیست این قدر خودت را بگیری واتسون.»
«متاسفم، هولمز، فقط فکر می کنم عاقبت مغلوب شده ای.هرگز نمی توانی راز این جنایت را کشف کنی.»
هولمز ایستاد و با دسته پیپش به نشانه تاکید اشاره کرد.
«متاسفانه اشتباه می کنی. من میدانم چه کسی خانم وورتینگتون را به قتل رسانده.»
«فوق العاده است! بدون هیچ شاهدی! بدون سرنخی! چه کسی این کار را کرده؟»
«من کرده ام، واتسون.»

                                                                                   " تام فورد"

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 17:12  توسط پیروز  | 


شهر پر است از پارچه نوشته های تشکر آمیز از رئیس پلیسی که قاتلان را دستگیر می کند و تحویل قانون میدهد.
اما چند سال از قتل پسر معلم ادبیات من می گذرد و قاتلش جلوی چشممان راه می رود و کسی او را دستگیر نکرده.

معلم ادبیات من دریای احساس بود اما حالا وقتی از دور این کوه غم را می بینم نمی دانم از کدام راه بگریزم، نمی دانم کدام گوشه خودم را مخفی کنم تا چشمم به چشمان غمگینش نیفتد و اشکم جاری نشود.

دلم نمی خواهد آن خاطره تلخ در ذهنم تکرار شود اما وقتی سروان، خوشحال وارد رستوران شد و کارت عروسی پسر رئیسش را به دوستم داد دوباره آن روز را به یاد آوردم.

آقای رئیس پلیس
شاید آنقدر صدای نوار پسرک بلند بود که صدای ایست شما را نشنود یا آنقدر فیلم  دیده بود که هوس فرار به سرش زده باشد، شاید هوای شب عید مستش کرده بود اما غیر از متلاشی کردن مغزش راه دیگری برای متوقف کردنش نبود؟
باید تیر شما آنقدر خطا می رفت که به جای آنکه بر لاستیک اتومبیلش بنشیند، به سر او اصابت کند؟

حیرتا!!
آن جوانک برای تقاص اشتباه کوچکش جان عزیزش را داد، شما برای جبران خطایتان چه دادید؟

***

شهر پر است از قاتلانی که دستگیر می شوند...
شهر پر است از قاتلانی که دستگیر نمی شوند...
شهر پر است از قاتلان...


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 2:24  توسط پیروز  | 

 

خانم اول  : آره عزیزم، مامان شد دیگه. بچه ش دیروز به دنیا اومد.

خانم دوم : جدی؟ آخی! کی به دنیا اومد؟

             - دیروز دیگه.

             - آخه کی؟

             - ای بابا گفتم که، دیروز.

             - نه خب، صبح، ظهر، عصر، شب. کی؟

             - آهان صبح به دنیا اومد.

             - چه جالب. دقیقا شب روز عید مبعث!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 23:54  توسط پیروز  | 

 

ظاهرا بعضی دوستان در توانایی ها و مهارتهای شگفت انگیز من تردید دارند و هنوز به ابعاد مختلف وجودی من پی نبرده اند!!!!
به همین خاطر تصمیم گرفتم یکی از این ابعاد، یعنی توانایی خودم در امر خطیر آشپزی رو براتون شرح بدم.


اکثر اوقات در خانه های دانشجویی، چه ساکنین آن پسر باشند یا دختر، از پخت و پز خبری نیست.
دانشجوها یا مشتری دائم سلف سرویس دانشکده هستند یا رستوران محله یا ساندویچی سر کوچه یا اینکه شکمها رو با کنسروهای رنگارنگ پر می کنن.

اما امروز ما می خواهیم جشن بگیریم و حسابی از خجالت شکمهامون در بیایم.


گر چه کار خسته کننده ای بود و خیلی عرق ریختم و زحمت کشیدم اما بالاخره ناهار آماده شد.
یک سفره رنگین که یک مرغ کباب شده وسط اون دیده می شه و اطرافش با انواع مخلفات تزئین شده.
سیب زمینی سرخ شده، خیار شور، گوجه فرنگی، فلفل دلمه ای، نخود فرنگی، کنسرو لوبیا، پیاز، هندوانه، خیار، سس هزار جزیره و خلاصه هر چیزی که در یخچال پیدا کردیم دور غذای لذیذمون چیدیم تا لذت خوردن اون چند برابر بشه.


دوستان همه با چشمانی از حدقه بیرون زده، چاقو و چنگال بدست، زل زده اند توی چشمهای من که در حال نطق کردن هستم.
- دوستان عزیز! می دونم که در تمام لحظات زندگی رقت بارتون هیچ وقت غذایی به این خوشمزگی نخوردید. نه مامان جونتون و نه حتی هیچ کدوم از مادربزرگ هاتون تا حالا نتونسته اند همچین خوراک دلچسبی رو تهیه کنند. قطعا امروز یکی از روزهای بیادماندنی برای شما خواهد بود. حالا دیگه می تونید شروع کنید.

در این لحظه تاریخی یکی از دوستان بی جنبه چنگالش رو از ارتفاع یک متری به صورت عمود به شکم مرغ فرود میاره و از همه جای مرغ بخت برگشته خون فوران می زنه و دل و روده اون بیچاره وسط سفره پخش می شه.

نتیجه: مرغهایی که ما می خریم شکمشان پر است از گردو و کشمش و پیاز سرخ شده و … ولی این دوستان ما مرغ هم بلد نیستند بخرند.
درخواست عاطفی: می دونم چقدر گرسنه هستید، اما خواهش می کنم منو از خونه نندازید بیرون.
پی نوشت: اگر فکر می کنید این سوتی رو من دادم سخت در اشتباهید. این یک داستان واقعیه که در اهواز، خونه پوریا اینا اتفاق افتاده و من تنها شاهد این ماجرا بودم.
باور نمی کنید؟ از مرتضی بپرسید.


قلم من ناتوان تر از اونه که متنی در وصف پیامبر بزرگوارمون بنویسم. فقط این روز عزیز رو به دوستان تبریک می گم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 22:24  توسط پیروز  | 

 

سلام سعید، کجایی پسر، می دونی چند ساله ازت خبر ندارم؟

خیلی بی وفا شدی، اینجا می نوشتی و من خبر نداشتم؟!!!!

بابا ما با هم دورانی داشتیم،

زمان مدرسه رو یادته؟ یادش بخیر!

چه آتیشی می سوزوندی.

 

یادته مشقاتو ننوشته بودی بعد تو راه مدرسه دفتر مشق امیرو قرض گرفتی که نگاش کنی، بعدش زنگ خونه ها رو زدی و در رفتی اونوقت امیر بیچاره رو که پشت سرت میومد گرفتن و حسابی کتک زدن و دیر به مدرسه رسید، تو هم مشقای اونو به معلم نشون دادی.

چه روزگاری بود...

یادته زنگ تفریح رفتی چفت توالت ها رو از بیرون زدی، امیر و علی و بهراد و محمد و فرهاد اون تو گیر کردن.

زنگ بعد ورزش بود و چقدر زمین فوتبال خلوت بود و راحت بازی کردیم.

یادش بخیر...

 

نه؟ یادت نمی آد؟ ای بابا!!!

 

اون روزو یادته که داشتی آدامس می جویدی، گفتم سعید آدامس از کجا؟ گفتی رو نرده ها چسبیده بود، گفتم کثیف نیست، گفتی نه بابا مورچه هاشو کندم.

 

چی؟ اینم یادت نیست؟ بی خیال...

 

اون روزو چی که به دختر همسایه سر کوچه مون گفتی اگه از درخت بره بالا بهش 5 تومن میدی، بعد وایسادی از پایین زیر دامنشو نگاه کردی.

ها ها ها ها...  اینو که حتما یادته؟

 

جشن دهه فجرو چی؟ یادته رفتی رو سن گفتی بلدی نی بزنی بعد از توی نی صدای خروج گاز معده در آوردی و مراسم رو به هم زدی.

آخ آخ آخ .....  چقدر خندیدیم اون روز.

 

چی؟ ... بی خیال شم؟ ... آخه چرا؟ ...  پسرت مجید و بقیه بچه ها اینا رو می خونن ضایع ست؟ ... مگه اینا رو براشون تعریف نکردی؟؟؟؟

باشه ... بقیه شو بعدا تعریف می کنم. حتما بیا بهم سر بزن. یادم باشه اومدی خاطره اون روز که ته سیگار از زمین برداشتی کشیدی و بابات اومد بهت پس گردنی زد و اون روز که زدی تو سر اون بچه هه بستنی شو ازش گرفتی و در رفتی یا اون روزو که خریدهای عصمت خانوم رو ازش گرفتی، کمکش تا خونه بیاری و نصفشو تو راه خوردی و بقیه خاطره ها رو بعدا تعریف کنم...

ای داد بیداد ... چه روزگاری بود...

یادش بخیر...

 

پی نوشت: دل یکی از دوستان را شکسته ایم و گر چه سعی کرده ایم جبران کنیم، اما تلاش ما کفایت نکرده و میان دلها فاصله ای افتاده  که می گوبند:

«گر رشته گسست، می‌توان بست// لیکن گرهیش در میان است»

باز هم عذر ما را بپذیرید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 16:17  توسط پیروز  | 

 به نام خدا

پدر عزیزم بابا سعید

سلام

نامه شما به دستم نرسید زیرا در اداره پست گم شده بود و من نیز به ناچار مانند انسانهای مدرن آن را از روی صفحه مانیتور خواندم و در حیرت ماندم که هر چقدر ما فرزندان از نصیحت شنفتن بدمان می آید، شما پدران این کار را دوست می دارید تا جایی که فرزند به دنیا نیامده خود را نیز از مشقت نصیحت شنیدن در امان نمی گذارید.

حال که این همه پند دادن را می پسندید چرا فکری به حال من نمی کنید که زودتر چشم به این جهان بگشایم و در آغوشتان جا بگیرم تا هر چه می خواهید عقده گشایی فرموده گوشهای مرا پر از نصایح گهربار خود بنمایید.

می دانید که تعداد دختران این دیار افزون بر پسران است و اکثریت آنان!!! در حال ترشیدن هستند و شما می توانید گره ای از این مشکل بگشایید و اگر به فکر من نیستید به مملکت خود فکر کنید و به مادر بینوایم که اینگونه غصه می خورد از درد بی شوهری.

شما که اینگونه سخن از اقسام غیرت می رانید، چگونه نوع متداول آن را پاس نمی دارید و اجازه می دهید همسر آینده تان دور از شما در ناکجاآباد باشد و شما از وی بی خبر؟

بروید و او را بیابید و دلشادش کنید.

و اگر این نیز شما را نگران نکرده و به رگ غیرتتان اصابت ننموده و گمان می کنید همچنان کسی لایق همسری شما و البته مادری من نیست، لااقل به خود بیاندیشید که سالهای پایان جوانی را می گذرانید و عنقریب است که موهایتان بریزد و شکمتان متورم شود و خلاصه بترشید و روی دست ابوی محترم بمانید و آنگاه دیگر جدا کسی را لایق همسری خود نیابید، این بار از اون جهت.

گمان نکنید که اینها را گفتم تا راهی برای تولد خودم بیابم، نه.

من اینجا در عالم نیستی جایم بسیار راحت است و خوشم، بیشتر به خاطر عمو پیروز و رفقایش بود که دلشان برای شام عروسی لک زده و مرا مجبور کردند این نامه را بنویسم و قول دادند وقتی به دنیا آمدم برایم آبنبات بخرند و البته اینها را به آنها نگویید که اگر بفهمند پمپرز ما پس معرکه است.

دیگر همین.

 

                                                 باقی بقایتان - جانی ندارم که فدایتان کنم

                                                               فرزند دلبندتان-مجید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 14:38  توسط پیروز  | 

 

منتظر بودیم دوستان بیایند، وبلاگ را آبی بزنند، جارویی کنند، گرد و غباری بزدایند،

نیامدند.

خودمان خواستیم چند خطی خاطره بنویسیم، طنز بنویسیم، حال و هوایی تغییر دهیم،

نشد.

که می فرماید:
       " کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد"

چند خطی نوشتیم که چیزی نوشته باشیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 22:21  توسط پیروز  | 

 

 

اگر رستم به قدرت ایمان و زور بازو هفت خوان را گذراند، تو مرا در هفت بلا گرفتار کردی و با تبصره عشق به سلامت گذراندی.

 

بیماری:

بیماری تب من بود آنگاه که لحظه آمدنت نزدیک می شد و چقدر انتظار سخت است و صبر چه داروی تلخی است برای من.

تمام برگهای خشک شده پارک را زیر قدم هایم خرد کردم، تمام درختها را شمردم، تمام حرفهایی را که می خواستم به تو بگویم بارها با خودم تکرار کردم.

نگهبان پارک می دانست تب دارم، فکر کرد هذیان می گویم.

 شاید هم می گفتم...

تقصیر تو نبود من خیلی زود آمده بودم. ترسیده بودم دیر شود.

وقتی آمدی، روی آن نیمکت نشستیم، نه تو چیزی گفتی و نه من. فقط لبخند زدیم

 

سیل:

سیل در اشکهای تو بود وقتی بر گونه هایت سرازیر می شد و مرا غرق غصه ها می کرد.

محبوبم!

من نمی دانستم که چرا گریه می کنی و کدام خطای من تو را به گریستن واداشته. نمی دانستم دخترها وقتی عاشق می شوند گریه می کنند.

 

آتش سوزی:

آتش شلیک داغ دوستت دارم است به قلب آماده سوختن من.

چه آتشی بود، آنقدر شعله ور شد که نور آن معنای روز را به خورشیدیان فهماند.

من میلیونها بار گفته بودم دوستت دارم و تو با یک بار گفتن اینگونه شعله ورم کردی.

سرت را روی شانه ام گذاشته بودی، من نگران بودم که مبادا این آتش تو را بسوزاند، غافل از اینکه نمی دانی با کلامت چه آتشی در قلبم افروخته ای.

 

جنگ:

"در کمینگاه نظر با دل خویشم جنگ است / ز ابرو و غمزه او تیر و کمانی به من آر"

فکر می کنی از این جنگ به سلامت بیرون بیایم؟  من که در برابر کمان ابروی تو سپری نمی توانم بردارم.

 

طوفان:

طوفان در صدای تست آنگاه که مرا می خوانی و در تک تک کلماتی که بر زبان می آوری، کلماتی که چون گردبادی سهمگین به سمت من می آید، از زمین بلندم می کند و به دنیای خیال پروازم می دهد.

 

فقر:

دو دست خالی ام را به سمتت دراز می کنم، تمام وجود و عشق و احساست را می خواهم و در مقابل چه دارم که بدهم؟

هیچ.

دستهایی که خالی است، قلبی که سوخته و پاره پاره است و لایق ذره ای از عشق تو نیست.

بانوی من!

به تمام آنها که عشق مرا به تو با زر می سنجند بگو اگر همه سکه های دنیا را هم داشته باشم، بی عشق تو فقیرترین و بی چیزترین مرد روی زمینم.

 شاید حرفم را بفهمند.

 

زلزله:

زلزله در نگاه تست و در تمام وجود من وقتی مرا تا نهایت ویرانی می لرزانی.

و هنوز هم می لرزم، لرزشی میرا ناشدنی

 

بانوی من!

می بینی، یک شب دیگر را با یاد تو به صبح رساندم و باز در دل این تاریکی و سکوت می خواهم فریاد بزنم؛

 ای بلاهای ناگهانی

ای سیلها، ای جنگها، ای بیماریها، ای فقرها، ای آتش سوزیها، ای طوفانها، ای زلزله ها؛

 

به ریش همه شما می خندم.

من سهمگین تر از شما  را در وجود خودم حس کرده ام و دیگر از هیچ کدام شما نمی ترسم.

بروید عشاق دروغین را بترسانید.

آن که با تلنگری رها می کند و می رود من نیستم. آن که معشوق را با کوله بار عشق تنها می گذارد و می رود من نیستم.

 

من عاشق ترین مرد روی زمینم. برای همیشه عاشقم   و معشوقم تا همیشه در کنار من است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 14:6  توسط پیروز  | 

 

یک دوست، چیزی نیست که آسان بدست بیاد، مخصوصا دوستان قدیمی که به یقین میتونم بگم جایگزینی برای آنها نمی توان یافت.

 

رابطه دوستی مثل یک اثر هنری زیباست و یک دوست قدیمی مانند یک عتیقه زیبا و ارزشمنده.

داشتن یک عالمه اجناس عتیقه، گنجی گرانبهاست که نمی شه از کنارش آسون گذشت.

 

عتیقه ها:

     سعید، محمد، فرهاد، بهراد، امیر، علی، حمید، آرش، مهدی، رضا ...

 

                          دلم برای همتون تنگ شده.

 

دانشگاه خیلی وقته تمام شده، کار و گرفتاری ها ما رو از هم دور کرده، اما من حاضر نیستم گنج خودم رو از دست بدم.

هنوز هم می شه دور هم جمع شد، شوخی کرد و از ته دل خندید. می شه از هم خبر داشته باشیم و به یاد هم باشیم.

منتظرتون هستم...

پیروز

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 16:4  توسط پیروز  |