تبليغاتX
بهتر از آب روان
چیزی خوشایندتر از دیدن دوستان نیست.دوستانی پاکتر، زلالتر و بهتر از آب روان
برای ارائه یک رفتار منطقی، لازم نیست که حتماً لیسانس فلسفه و منطق داشته باشیم. کافی چند لحظه قبل از هر سخنی یا عملی به عواقب آن فکر کنیم. همین.    
+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 17:49  توسط سعید  | 

 

می خواهیم مسافرت برویم و در لاستیک فروشی معطل هستیم که لاستیک های فرسوده مان را با ۴ لاستیک نو عوض کنند.

یک شوفر به تمام معنا هم آنجا منتظر است و از بیکاری در مورد همه چیز نظر می دهد و مهارت و تجربه اش را در امر خطیر شوفری به رخ همه می کشد.

بعد از کلی نظرات گرانبها نوبت به من و لاستیک هایم می رسد. نگاهی می کند و می گوید:

این لاستیک های تیوبلس یک حسن خوبی!!! که دارن اینه که تیوب ندارن!!!!

پی نوشت: لابد متوجه شده اید که در سفریم و کمتر به اینجا سر می زنیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 15:23  توسط پیروز  | 

نه دوستان. اینطور نه. خواهش می کنم. نا امیدم نکنید. آخر روی شما خیلی حساب می کنم، توجه نداشته خودم را در شما می جویم.

لطفاً کمی دقت بفرمایید. هرچند ایراد از فرستنده است، قبول. اما دلیل نمیشود که شما کم توجهی خود را با این بهانه که انتخاب قالب توسط مدیر وبلاگ ایراد دارد توجیه بفرمایید. 

آخر اگر کمی ذهن مبارک را ، هنگامی که مرحمت فرموده عنایتی به این وبلاگ مینمایید، از فکر اقساط مدرسه بچه ها و قبض آب و برق و فرم اطلاعات اقتصادی خانوار و حذف میران از تیم ملی جودو و کمبود پوشک بچه و... رها کنید، حتماً خواهید دانست که این وبلاگ از بدو تاسیس، چهار نویسنده – که نامهای مبارکشان! را در سمت چپ صفحه ملاحظه می فرمایید- داشته است.

هرچند که دو نفر کم کار یا غیر فعال تشریف دارند، اما آن دو نفر دیگر یکی جناب پیروز است. رفیق دوران دانشگاهم و مدیر کنونی این وبلاگ. آن آخری هم حقیر گردن شکسته است که هیچ تناسبی ، چه خَلقاً و چه خُلقاً با جناب مدیر ندارد. اگر کم کاری جناب مدیر نبود و امکانات بصری وبلاگ یاری می کرد با درج دو عدد شمایل استاد پیروز و بنده در اینجا، این تفاوت بر همه آشکار می شد.

فقط من مانده ام با این همه اختلاف که ما داریم چطور است که ده سال از رفاقت ما می گذرد. باور کنید در رو دربایستی مانده ام و مجبورم تحملش کنم. ناگفته نماند آتو از من دارد و منتظر فرصت است تا پته من را بر آب اندازد. پس فعلا مجبورم دندان بر جگر پاره پاره گذارم که: "چه کنند اگر تحمل نکنند زیر دستان / تو هر آن ستم که خواهی بکنی و پیروزی". بگذریم.

جان کلام اینکه: آقا جان شما را به خدا ما را با این پیروز و ایضاً این پیروز را با ما اشتباه نگیرید. آخر حیف مطالب نغز و شیوای! بنده نیست که به نام پیروز تمام شود؟ یا حیف نام من نیست که مطالب خنک و آبکی پیروز به آن چسبانده شود. آن هم در اثر بی توجهی شما؟

کافی است به اسامی ذیل هر مطلب یا کامنت توجه فرمایید.لطفاً. همین و ممنون.

 

کوچک همه شما دوستان گرامی

سعید

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 3:54  توسط سعید  | 

خدا خیر بدهد به هرچی آدم مشگل گشاست. نشسته بودیم به این ذهن خشکیده فشار می آوردیم تا قسمت جدیدی از طنز مجالس خمسه را از خود برون بتراود تا انبساط خاطر شما همراهان گرامی را موجب شود. هرچه فشار می آوردیم جملات آخر مطلب جور نمی شد.

در همین حال بودیم که بخش خبری چهارده رادیو چنان جمله نغز و شیوایی از وزیر محترم نیرو نقل کرد که حقیر بی ادعا در طنز که سهل است حتی اگر استاد زرویی و مولانا ابوالمجید هم پیش جناب فتاح لنگ بیاندازند رواست.

درنگ را جایز ندیده آتش بر همه مطالب طنز پیش و پس از این زدیم، که جایی که دریاست من کیستم. این جمله را بدون تفسیر و تاویل و فقط با ذکر تشکر از این وزیر محترم که موجب نشاط خاطر هم میهنان -بالاخص خوزستانی های عزیز که در هوای خنک این فصل سال به کولر و برق ابداَ نیاز ندارند- را فراهم آوردند، نقل میکنیم. بروید حالش را ببرید:


"با پایان فصل گرما مشکل خاموشی و بی برقی تا حد زیادی رفع خواهد شد"


پ.ن: 1-هرگونه برداشت سیاسی، حزبی، انتخاباتی و... از این جمله ممنوع است.

       2-جناب فتاح حتما با بزرگواری خود مشکل نقصان حافظه ما را می بخشند.
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 20:43  توسط سعید  | 


وقتی سیم کارت ما می سوزد و سیم کارت دوستمان را لازم داریم:

-بیا پیروز جان! این سیم کارت صحیح و سالم تحویل شما، 4 تا دوست دختر هم روی این گوشی دارم. قربون دستت همینجوری صحیح و سالم پس بدیا!!!

پی نوشت: سعید جان ببخشید که از قرن سوم پریدم تو هزاره سوم.

+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 18:40  توسط پیروز  | 


پیش نوشت: ذکر این نکته ضروری است که به تشخیص مولانا ابوالمجید و به دلیل اهمیت فوق العاده، مجلس سوم پیش از مجالس اول و دوم منتشر می شود.

 

مجلس سیُّم: کیفیت یافتن استاد مر وب را

روزی مولانا ابوالمجید حفظه الله در طارمه حیاط نشسته، مجلس میگفت. مریدی پیروز نام بر وی در آمدی و بگفتی:"یا مولانا! مرا از اسرار وب سری بازگو."

پرسیدش: " تو را آن اسرار به چه کار آید؟"

عرضه داشت: "مولانا به سلامت باد، مرا سری باید تا بدان فیلتر شکنم از سیوت* فیلتر شده و سیاحتی نمایم در فضای مجازی، بی فیلتر"

و در آن حال بود که به عجز و لابه افتادی، رحم و شفقت در استاد بر انگیختی. پس استاد درب سامسونت گشودی و پاکت درآوردی مهر و موم شده، به قطع A4. بدو داد و بفرمود: "بستان که در آن سری است عظیم. و تو را مباد آن دم که از آن چشم برداری. تا دیگر روز گویمت تا آن باز آری سالم و ناگشوده تا تو را بازگویم آنچه باید.

 

 دیگر روز بازگشت با حال غضب و چهره برفروخته استاد را به تخفیف بگفت: "ای استاد ما سری از اسرار وب از تو خواستیم و تو این نامه به ما داده ای! حال آنکه آن خاطرات دوران جوانیت است."

فرمود : "ما خاطره ای از خویش بر تو عرضه داشتیم تو را یارای پاس داشت نبود، پس چگونه اسرار وب بر تو عرضه داریم حال آنکه هرکه را آن اسرار بیاموختیم، مهر کردند و دهانش دوختند. برو و حال خوش دار و همان آپارتمانهایت را بفروش و سر خلق کلاه گذار، دولا پهنا. لیک آن خاطره بر خوان مر مریدان را تا تجربت زیادت گردد آنها را و خرد و هوش."

تا در این حال پیروز خود به گریستن درآمدی و عجزها بکرد و خونها از دیده بریخت و هیچش فایدت نبود. و در دم علی که مترصد فرصت بودی برگرفت تا نامه خواند از بهر پاجه خواری مولانا. و استاد اشارتش کرد که بخوان.

و آن نامه چنین بود: "و چون آیندگان را عزم باشد تا دانند که ما را چه عارض گشت تا به وب به درآمدیم، پس بدانند که ما را وقتی خوش بود که در ایام خدمت اجباری بوده و به دنبال کار نیمه وقت به جهت بعد از زمان پادگان. درویشی از مریدان ما را متصل نمود به مدیر پروژه فیبرنوری.

 از پس مصاحبت، مدیر ما را گفت: " تو را لیاقت به تمام است جهت خدمت در این پروژه که دانم کرامات تو همه عالم درنوردیده. پس من خویشتن به طهران رهسپار گردم و پروژه به تو واگذارم کلاً. از بهر اداره بهتر امور هیچ میل داری تا با هم در ارتباط باشیم؟"

این حقیر از همه جا بی خبر عرضه داشت:" بله میل مرا بسیار است بر این فقره."

گفت:"خوب یکی از آنها برگوی."

گفتم:"چه بر گویم."

گفت:"یکی از میلهایت."

گفتم: " حضرت مدیر به سلامت باد. عرض کردم مرا تمایل بسار است..."

هنوز این جمله به پایان نبرده، مدیر از آن مکان گریخت، صیحه کشان. و پس از آن مرا خبر آوردند که در آن حال پیوسته می دوید و هیچ توقف نکرد تا طهران و همچنان صیحه میکشید و نعره ها سر میداد از این سوتی که ما دادیم، تا خویش میل1 از میل2 باز نشناختیم.

حالی از آن خجالت که در این فقره مارا عارض گردید، در ما عزم پدیدار شد به شناخت وب و دنیای دیجیتال. تا به آنجا که امروز به راحتی میل بر مریدان ارسال داریم و میل را از میل باز شناسیم و نیز سایر اسرار عالم وب همه به غایت نیکو دانیم."

پس نامه چون به اینجا رسید، چی؟ بله، دیگر خودتان دانید، همان جریان مریدان و صیحه ها و یکصد و ده و...

 

* سیوت: جمع مکسر سایت. به معنی سایت ها

1) میل: رغبت

2)میل: mail

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 18:11  توسط سعید  | 

 

کتاب می خواندم، رسیدم به این داستان. دیدم بی ربط نیست اگر برای شما هم بگذارم که بخوانید.

 

راز

« لازم نیست این قدر خودت را بگیری واتسون.»
«متاسفم، هولمز، فقط فکر می کنم عاقبت مغلوب شده ای.هرگز نمی توانی راز این جنایت را کشف کنی.»
هولمز ایستاد و با دسته پیپش به نشانه تاکید اشاره کرد.
«متاسفانه اشتباه می کنی. من میدانم چه کسی خانم وورتینگتون را به قتل رسانده.»
«فوق العاده است! بدون هیچ شاهدی! بدون سرنخی! چه کسی این کار را کرده؟»
«من کرده ام، واتسون.»

                                                                                   " تام فورد"

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 17:12  توسط پیروز  | 


شهر پر است از پارچه نوشته های تشکر آمیز از رئیس پلیسی که قاتلان را دستگیر می کند و تحویل قانون میدهد.
اما چند سال از قتل پسر معلم ادبیات من می گذرد و قاتلش جلوی چشممان راه می رود و کسی او را دستگیر نکرده.

معلم ادبیات من دریای احساس بود اما حالا وقتی از دور این کوه غم را می بینم نمی دانم از کدام راه بگریزم، نمی دانم کدام گوشه خودم را مخفی کنم تا چشمم به چشمان غمگینش نیفتد و اشکم جاری نشود.

دلم نمی خواهد آن خاطره تلخ در ذهنم تکرار شود اما وقتی سروان، خوشحال وارد رستوران شد و کارت عروسی پسر رئیسش را به دوستم داد دوباره آن روز را به یاد آوردم.

آقای رئیس پلیس
شاید آنقدر صدای نوار پسرک بلند بود که صدای ایست شما را نشنود یا آنقدر فیلم  دیده بود که هوس فرار به سرش زده باشد، شاید هوای شب عید مستش کرده بود اما غیر از متلاشی کردن مغزش راه دیگری برای متوقف کردنش نبود؟
باید تیر شما آنقدر خطا می رفت که به جای آنکه بر لاستیک اتومبیلش بنشیند، به سر او اصابت کند؟

حیرتا!!
آن جوانک برای تقاص اشتباه کوچکش جان عزیزش را داد، شما برای جبران خطایتان چه دادید؟

***

شهر پر است از قاتلانی که دستگیر می شوند...
شهر پر است از قاتلانی که دستگیر نمی شوند...
شهر پر است از قاتلان...


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 2:24  توسط پیروز  | 

 

مجالس خمسه فی آثار الوب و پیرامونه

همانطور که می دانیم خاستگاه بسیاری از علوم کشور عزیزمان است و طبق اسناد تاریخی بسیار معتبر به دست آمده این فرضیه قابل اثبات است. به عنوان نمونه این بیت هاتف اصفهانی: "دل هر ذره را که بشکافی/ آفتابیش در میان بینی" دلالت دارد براینکه شکافت اتم و بلکه هسته آن و تولید انرژی هسته ای –که حق مسلم ماست- از همان زمان در ایرن شناخته شده و مکشوف بوده.

 یا مثلاً وقتی در حفاری در تپه های باستانی شوش به هیچ گونه سیم یا کابل تلفن برخورد نکردیم، خوب چی؟ بله معلوم است دیگر، فهمیدیم مخترع دورگوی بیسیم که غربی ها آن را موبایل می نامند یک ایرانی بوده.
 
و اما در ادامه این کشفیات، به تازگی باستان شناسان کتابی تاریخی و کهن را که سراسر آن نشان دهنده پیشگامی ما در گستره علوم ارتباطی و اینترنت است، یافته اند. این کتاب نفیس و ارزشمند هم اکنون در پژوهشگاه آب روان (وابسته به همین وبلاگ) در دست مطالعه و بررسی است.
 
با مساعدت مدیر محترم این وبلاگ- که عمرش چون نوح نبی(ع) باد- مقرر گردید بخشهای قابل انتشار این گنجینه ارزشمند تاریخی، جهت آشنایی هم میهنان از پیشینه فرهنگی این مرز و بوم، توسط وبلاگ منتشر گردد. باشد تا موجبات تعالی فرهنگ و هنر نسل جوان را فراهم آورد –خیلی بی فرهنگ و بی ادب هستن ها این نسل سومی ها، جلو باباشون پاهاشون را دراز می کنن، ما جرات نداشتیم تو خونه پیژامه بپوشیم، همیشه با کت و شلوار بودیم ... (آقا اینا که تکراریه. بس کن وگرنه فیلتر میشی ها)* -
 

و اینک متن کتاب:

 

 دیباچه

 

اول دفتر را آغاز نام حق تعالی است و حمد و مدح بی حدش. چه بی نامش ابتر اوفتاد آنچه آغاز شد.

 پس چون آیندگان را عزم باشد تا سبب تقریر این جریده جویند، باید عرضه داشت: روزی پیر مراد ما آن قائد اعظم و آن درویش زاهد عابدِ به سرمنزل مقصود رسیده، که ذکرش در همین وبلاگ شریف پیش از این تقریر گشت (به پست چهارم همین وبلاگ رجوع شود)، مولانا ابولمعانی ابولمجید ابن مجید حمیداوی- حفظه الله- در میان مریدان درس همی گفت و اسرار هویدا می فرمود. چون آنتراکت داد مریدی از مریدان، پیروز نام، برخاست (یا برخواست. صد گل! لطفاً راهنمایی کنید) و پرسید: "مولانا! آیا بود خلق را در بلاد فارس خبر باشد از احوال خلق در بلا چین و ماچین به حالِ آن لاین؟
 

پیرما فرمودش:"هیچ معنی آن لاین که گفتی دانی"

 گفت: "مولانا به سلامت باد، نه."
 
فرمودش: "پس ای خنگ! از کجا آوردی این کلام را"
 
گفت: "از روی دست علی نگاه کردم"
 
بفرمودش تا علی برخاست (یا برخواست) و فرمود: "آیا تو معنی این کلام دانی؟"
 
علی که در این حال از خوف، رعشه بر اندام داشت و وقت بود که قالب تهی کند عرضه داشت: "غلط کردم استاد (این که لفظ "غلط کردم"، فحش است یا نه، تبدیل به چالشی بین من و سایر دوستان شده) هیچ ندانم معنی این کلام را. دنبال معنای آن بودم که یک ساعت وقت کم آوردم. اگر رخصت یابم و امرِ عالی باشد، خواهم یافتن."
 
فرمود: "خاک بر سرتان که نمی دانید "آن لاین" چیست. پس بی فوت وقت بروید و دفتر بیاورید صدبرگ، و قلمها بتراشید، و لامپهای اضافه را خاموش کنید که یک هموطن دیگر هم بتواند فوتبال ببیند (ظاهرا این مجلس وعظ استاد در زمان یورو2008 برقرار بوده) و در ضمن سر راهتان این فرم تحول اقتصادی را هم برایمان از دفاتر خدمات ارتباطی بستانید، و آنگاه بازگردید تا شما را اسرار وب و فضای مجازی عرضه دارم به حال خفن."
 
در دم شوری در حلقه مریدان پدیدار گشت و صیحه ها کشیدند متفقاً، از نای جان. و وقت بود قالب تهی دارند از این الطاف و کرامات مولانا. تا آنجا که ناظران را گمان حاصل گشت که جماعت مریدان و درویشان اکس ترکانده اند. پس یکصد و ده خبر بکردی، آمدند امنیت برقرار کنند، اجتماعی. لیک چون استاد بدیدند همه سوء تفاهم هرچه بود برطرف بگشتی اساسی.
 
القصه، در آن حال و از آن مجلس به پس، پیوسته در ملازمت مولانا بوده و به خدمت ایشان و عزم جزم کرده به ضبط مجالس درس ایشان حرفاً به حرف. تا خلق را از نشر آن فایدت زیادت آید و فراخی امور بدان حاصل.
 
پس قصور در کلام را از حقیر دانید، که بخشایش بر زیر دستان، سبب بزرگی ارباب معرفت است.
 
 
 
                                                                         مجید ابن ابوالمجید
                                                               سنه اربع و عشرون عاماً و اربع مئه
+ نوشته شده در  جمعه 11 مرداد1387ساعت 16:20  توسط سعید  | 

 

ذكر"حاج شيخ پيروز " حفظه الله

آن گرد آورنده اهل وفا، آن مظهر مهر و صفا ، آن كمان ابروي اهل قلم، آن دوستدار ترشي كلم، آن پير فلسفه و عرفان، آن شيخ هميشه خندان ، از رجال بنام بود و استاد نطق و كلام بود.

گويند در كلاس معارف پيوسته طي طريق ‌نمودي گويي كه قيلوله همي‌كرد.

در دوران تحصيل در دار الفنون نشريه‌اي را سردبير بود و پيوسته با دفتر فرهنگ گير بود. ماهها منتظر بماندي تا اذن مدير مسؤوليش دهند و ندادند. سالها بعد بگفت : فوتينا ! وبلاگ مي‌زنيم!

مولانا "بهراد" گويد: سيصد سفر با او برفتم و كرامت‏ها از او بديدم. يكي آن كه در بلاد "افريقيه" در او نظر كردم؛ از همه سپيدروتر بود و من به تعجب مي‏نگريستم. گفت:" يا بهراد!  اين كرامت ما با كسي مگوى." گفتم: چشم !

نقل است روزي شيخ‌الافراط و التفريط "فرهاد" مجلس بستني چوبي خوراني برقرار‌همي‌كرد و چنان كه شيخ پيروز مشغول به تناول همي‌گرديد، جماعت را از خنده هوش از سر برفت. مولانا پيروز نگاهي ژرف بنمود و گفت: " اي فرهاد دهنت سرويس !"

گويند همواره از آمپول گريزان بودي. روزي والده محترمه‌اش بدو گفت: فرزندم همسري اختيار كن. چون طفره برفت، مادر بدو گفت: آمپولت مي‌زنما ! شيخ گفت: مي‌گيريم !

از علاقه وافرش به مطالعه نقل است: چنان كتاب را در هوا همي زد كه قورباغه مگسان را.

نقل است : روزي به خواستگاري دوشيزه‌اي رفتي  سبيلو!  شيخ بي‌پرده همي‌پرسيد: از چه روي شما را سبيل است؟!  چون دوشيزه از خجالت بگريست. شيخ از بهر دلداري بگفت: اي واي! مرد كه گريه نمي‌كند!!!

پيوسته راست مي‌گفت و چپ مي‌رفت و با سيدنا سعيد در كل‌كل بودي تا بدانجا كه هر دو بگفتند كه ديگري را در جوي بيافتي . خداي عزوجل هر دويشان را حفظ كناد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 19:25  توسط علی  | 

 

خانم اول  : آره عزیزم، مامان شد دیگه. بچه ش دیروز به دنیا اومد.

خانم دوم : جدی؟ آخی! کی به دنیا اومد؟

             - دیروز دیگه.

             - آخه کی؟

             - ای بابا گفتم که، دیروز.

             - نه خب، صبح، ظهر، عصر، شب. کی؟

             - آهان صبح به دنیا اومد.

             - چه جالب. دقیقا شب روز عید مبعث!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 23:54  توسط پیروز  | 

 

ظاهرا بعضی دوستان در توانایی ها و مهارتهای شگفت انگیز من تردید دارند و هنوز به ابعاد مختلف وجودی من پی نبرده اند!!!!
به همین خاطر تصمیم گرفتم یکی از این ابعاد، یعنی توانایی خودم در امر خطیر آشپزی رو براتون شرح بدم.


اکثر اوقات در خانه های دانشجویی، چه ساکنین آن پسر باشند یا دختر، از پخت و پز خبری نیست.
دانشجوها یا مشتری دائم سلف سرویس دانشکده هستند یا رستوران محله یا ساندویچی سر کوچه یا اینکه شکمها رو با کنسروهای رنگارنگ پر می کنن.

اما امروز ما می خواهیم جشن بگیریم و حسابی از خجالت شکمهامون در بیایم.


گر چه کار خسته کننده ای بود و خیلی عرق ریختم و زحمت کشیدم اما بالاخره ناهار آماده شد.
یک سفره رنگین که یک مرغ کباب شده وسط اون دیده می شه و اطرافش با انواع مخلفات تزئین شده.
سیب زمینی سرخ شده، خیار شور، گوجه فرنگی، فلفل دلمه ای، نخود فرنگی، کنسرو لوبیا، پیاز، هندوانه، خیار، سس هزار جزیره و خلاصه هر چیزی که در یخچال پیدا کردیم دور غذای لذیذمون چیدیم تا لذت خوردن اون چند برابر بشه.


دوستان همه با چشمانی از حدقه بیرون زده، چاقو و چنگال بدست، زل زده اند توی چشمهای من که در حال نطق کردن هستم.
- دوستان عزیز! می دونم که در تمام لحظات زندگی رقت بارتون هیچ وقت غذایی به این خوشمزگی نخوردید. نه مامان جونتون و نه حتی هیچ کدوم از مادربزرگ هاتون تا حالا نتونسته اند همچین خوراک دلچسبی رو تهیه کنند. قطعا امروز یکی از روزهای بیادماندنی برای شما خواهد بود. حالا دیگه می تونید شروع کنید.

در این لحظه تاریخی یکی از دوستان بی جنبه چنگالش رو از ارتفاع یک متری به صورت عمود به شکم مرغ فرود میاره و از همه جای مرغ بخت برگشته خون فوران می زنه و دل و روده اون بیچاره وسط سفره پخش می شه.

نتیجه: مرغهایی که ما می خریم شکمشان پر است از گردو و کشمش و پیاز سرخ شده و … ولی این دوستان ما مرغ هم بلد نیستند بخرند.
درخواست عاطفی: می دونم چقدر گرسنه هستید، اما خواهش می کنم منو از خونه نندازید بیرون.
پی نوشت: اگر فکر می کنید این سوتی رو من دادم سخت در اشتباهید. این یک داستان واقعیه که در اهواز، خونه پوریا اینا اتفاق افتاده و من تنها شاهد این ماجرا بودم.
باور نمی کنید؟ از مرتضی بپرسید.


قلم من ناتوان تر از اونه که متنی در وصف پیامبر بزرگوارمون بنویسم. فقط این روز عزیز رو به دوستان تبریک می گم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 22:24  توسط پیروز  | 

هروقت توی آینه صورت خودمو نگاه می کنم با خودم میگم: "خدایا چی آفریدی. به به. دستت درد نکنه. واقعاً که: فتبارک الله احسن الخالقین."



پی نوشت: یه نفر به داد پیروز برسه. از خنده داره روده بر میشه، میمیره ها.

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 10:35  توسط سعید  | 

شنبه ها میگویی دوستم دار ی

یکشنبه ها تهمت میزنی

دوشنبه ها قهر می کنی

سه شنبه ها فکر می کنی

چهار شنبه ها می فهمی

پنج شنبه ها می بخشمت

جمعه ها فراموش می کنم

                                                     بر گرفته از دو هفته نامه مو فقیت

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 18:41  توسط مرجان  | 

 

سلام سعید، کجایی پسر، می دونی چند ساله ازت خبر ندارم؟

خیلی بی وفا شدی، اینجا می نوشتی و من خبر نداشتم؟!!!!

بابا ما با هم دورانی داشتیم،

زمان مدرسه رو یادته؟ یادش بخیر!

چه آتیشی می سوزوندی.

 

یادته مشقاتو ننوشته بودی بعد تو راه مدرسه دفتر مشق امیرو قرض گرفتی که نگاش کنی، بعدش زنگ خونه ها رو زدی و در رفتی اونوقت امیر بیچاره رو که پشت سرت میومد گرفتن و حسابی کتک زدن و دیر به مدرسه رسید، تو هم مشقای اونو به معلم نشون دادی.

چه روزگاری بود...

یادته زنگ تفریح رفتی چفت توالت ها رو از بیرون زدی، امیر و علی و بهراد و محمد و فرهاد اون تو گیر کردن.

زنگ بعد ورزش بود و چقدر زمین فوتبال خلوت بود و راحت بازی کردیم.

یادش بخیر...

 

نه؟ یادت نمی آد؟ ای بابا!!!

 

اون روزو یادته که داشتی آدامس می جویدی، گفتم سعید آدامس از کجا؟ گفتی رو نرده ها چسبیده بود، گفتم کثیف نیست، گفتی نه بابا مورچه هاشو کندم.

 

چی؟ اینم یادت نیست؟ بی خیال...

 

اون روزو چی که به دختر همسایه سر کوچه مون گفتی اگه از درخت بره بالا بهش 5 تومن میدی، بعد وایسادی از پایین زیر دامنشو نگاه کردی.

ها ها ها ها...  اینو که حتما یادته؟

 

جشن دهه فجرو چی؟ یادته رفتی رو سن گفتی بلدی نی بزنی بعد از توی نی صدای خروج گاز معده در آوردی و مراسم رو به هم زدی.

آخ آخ آخ .....  چقدر خندیدیم اون روز.

 

چی؟ ... بی خیال شم؟ ... آخه چرا؟ ...  پسرت مجید و بقیه بچه ها اینا رو می خونن ضایع ست؟ ... مگه اینا رو براشون تعریف نکردی؟؟؟؟

باشه ... بقیه شو بعدا تعریف می کنم. حتما بیا بهم سر بزن. یادم باشه اومدی خاطره اون روز که ته سیگار از زمین برداشتی کشیدی و بابات اومد بهت پس گردنی زد و اون روز که زدی تو سر اون بچه هه بستنی شو ازش گرفتی و در رفتی یا اون روزو که خریدهای عصمت خانوم رو ازش گرفتی، کمکش تا خونه بیاری و نصفشو تو راه خوردی و بقیه خاطره ها رو بعدا تعریف کنم...

ای داد بیداد ... چه روزگاری بود...

یادش بخیر...

 

پی نوشت: دل یکی از دوستان را شکسته ایم و گر چه سعی کرده ایم جبران کنیم، اما تلاش ما کفایت نکرده و میان دلها فاصله ای افتاده  که می گوبند:

«گر رشته گسست، می‌توان بست// لیکن گرهیش در میان است»

باز هم عذر ما را بپذیرید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 16:17  توسط پیروز  | 

به نام خدا

پسرم مجید[…] سلام. می دانم این عمو پیروز اغفالت کرده. خیالی نیست. خودم ادبت میکنم.نامه بد خطت به دستم رسید. گفتم که اهل نصیحت کردن نیستم. به در تو گفتم که دیوار عمو پیروزت بفهمد. تو چرا به خودت گرفتی؟ هرچه باشد بچه خودمی، با دو تا کشیده و پس گردنی و اردنگی درست می شوی. نیاز به نصیحت نداری. که علمای قدیمه علم تربیت و روانشناسی کودک ( از جمله مرحوم پدر پدربزرگ پدرم) می فرمایند: " کمربند به دست را به نصیحت چه حاجت است". این از تو که حسابت باشد وقتی دیدمت رسیدگی می کنم. اما مادرت. غصه ایشان را نخور. اگر مادر بود که تو را این طور بار نمی آورد. همان بهتر که خانه پدرش بماند. بخواهد صبح تا شب اینترنت بازی کند، پنجاه سال هم بگذرد نمی گیرمش. حالا هی برای ما از تساوی حقوق زن و مرد حرف بزند. همین مادرها هستند که عاقبت بچه شان از طرح امنیت اجتماعی سر در می آورد. بچه ای که هنوز دنیا نیامده پروپرو تو روی پدرش بایستد، پس فردا معضل می شود برای سردار رادان – پیشاپیش بابت زحمات مجیدمان، از ایشان پوزش می خواهیم- .

خلاصه اینکه بچه، آدم شو. به ما نگاه کن. آخه ما سن سال تو بودیم تو خونه جلو بابامون با کت و شلوار می گشتیم. جرات نداشتیم پیژامه بپوشیم. جلوی بابامون پاهامون را دراز نمیکردیم، چهار زانو و دست به سینه می نشستیم و حتی به همین حالت می خوابیدیم. اصلا لیسانسه به دنیا اومدیم. اول ابتدایی کیف سامسونت دست می گرفتیم می رفتیم مدرسه. به کره خر می گفتیم الاغ. میگفتیم بینی نمی گفتیم دماغ. سوار اتوبوس که میشدیم بلیط ارائه میکردیم، بقیشم نمی گرفتیم به شوفره میگفتیم واسه خودت. موسیقی استاد بنان گوش میکردیم. برای تماشای فوتبال نمی رفتیم ورزشگاه مبادا حرف رکیک بشنویم. اگر هم می رفتیم وقتی همه تماشاگرنماها میگفتند […] ما دست میگذاشتیم روی گوشهامون. اون موقع که عمو پیروزت کدوی قلقله زن میخوند ما گلستان سعدی از بر می کردیم. با اون همه شخصیت عاقبت شدیم این، وای به حال بچه پررویی مثل تو که جواب باباش میده. اگه دم دستم بودی الان یه پس گردنی حوالت میکردم دلم خنک بشه. مگه دستم بهت نرسه. در هر حال از ما گفتن. حسابت از این پیروز سوا کن. وگرنه بد می بینی بچه.

 

باقی بقایت، جانم فدایت

پدر

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 17:14  توسط سعید  | 

 به نام خدا

پدر عزیزم بابا سعید

سلام

نامه شما به دستم نرسید زیرا در اداره پست گم شده بود و من نیز به ناچار مانند انسانهای مدرن آن را از روی صفحه مانیتور خواندم و در حیرت ماندم که هر چقدر ما فرزندان از نصیحت شنفتن بدمان می آید، شما پدران این کار را دوست می دارید تا جایی که فرزند به دنیا نیامده خود را نیز از مشقت نصیحت شنیدن در امان نمی گذارید.

حال که این همه پند دادن را می پسندید چرا فکری به حال من نمی کنید که زودتر چشم به این جهان بگشایم و در آغوشتان جا بگیرم تا هر چه می خواهید عقده گشایی فرموده گوشهای مرا پر از نصایح گهربار خود بنمایید.

می دانید که تعداد دختران این دیار افزون بر پسران است و اکثریت آنان!!! در حال ترشیدن هستند و شما می توانید گره ای از این مشکل بگشایید و اگر به فکر من نیستید به مملکت خود فکر کنید و به مادر بینوایم که اینگونه غصه می خورد از درد بی شوهری.

شما که اینگونه سخن از اقسام غیرت می رانید، چگونه نوع متداول آن را پاس نمی دارید و اجازه می دهید همسر آینده تان دور از شما در ناکجاآباد باشد و شما از وی بی خبر؟

بروید و او را بیابید و دلشادش کنید.

و اگر این نیز شما را نگران نکرده و به رگ غیرتتان اصابت ننموده و گمان می کنید همچنان کسی لایق همسری شما و البته مادری من نیست، لااقل به خود بیاندیشید که سالهای پایان جوانی را می گذرانید و عنقریب است که موهایتان بریزد و شکمتان متورم شود و خلاصه بترشید و روی دست ابوی محترم بمانید و آنگاه دیگر جدا کسی را لایق همسری خود نیابید، این بار از اون جهت.

گمان نکنید که اینها را گفتم تا راهی برای تولد خودم بیابم، نه.

من اینجا در عالم نیستی جایم بسیار راحت است و خوشم، بیشتر به خاطر عمو پیروز و رفقایش بود که دلشان برای شام عروسی لک زده و مرا مجبور کردند این نامه را بنویسم و قول دادند وقتی به دنیا آمدم برایم آبنبات بخرند و البته اینها را به آنها نگویید که اگر بفهمند پمپرز ما پس معرکه است.

دیگر همین.

 

                                                 باقی بقایتان - جانی ندارم که فدایتان کنم

                                                               فرزند دلبندتان-مجید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 14:38  توسط پیروز  |